تقدیم به تو
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 23:21
تقدیم به تو... نوشته امشبم برای کسی که از نظر سن ازم 2 سال کوچکتر ولی از نظر درک و فهم خیلی ازم بزرگتره به حدی که نمیتونم سنی برای درک و فهمش بگم .کسی که وقتی باهاش حرف میزنم یا بهش فکر میکنم احساس قدرت میکنم.نمیدونم تو در وجودت چی داری ولی باعث شدی بعد سه سال حسی رو تجربه کنم که تقریبا از تجربه دوب...
زندگی نامه (1)
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
سلام من حدیث هستم.این دفعه کمی متفاوت مینویسم چون قراره این دفعه راجب زندگی خودم باشه.میگن زندگی پستی و بلندی های بسیاری داره و از یک جایی شروع میشن و تو از اونجا به بعد میدونی که ممکن با سختی و راحتی
زندگی نامه (3)
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
مابین اتفاق دوم و چهارم زندگیم یه اتفاق خیلی کوتاه چرت وجود داره .اسمش علی بود . ایرانی که ساکن قطر بود و تو تانگو باهم اشنا شدیم از دلنوشته هایی که میزاشتم خوشش می اومد و همین بهونه ای برای اشنایی شد
زندگی نامه (4)
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
حالا وقتشه که راجب تو بگم.تو بین تمام اتفاق های زندگیم یه اتفاق قشنگ و شیرین بودی علیرضا این راجب تو .علیرضا پسری که نزدیک ده سال ازم بزرگتر بود و هیچ وقت ندیدمش ولی عشق رو کنارش تجربه کردم علیرضا هم
زندگی نامه (5)
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
این دفعه قرار کمی متفاوت باشه تو این ماجرا کوتاه حرفی از ازدواج نیست حالا اینکه چرا در ادامه میگم .دوستم شیما تو پاساژی که کار میکرد برام یه کار پیدا کرد.فروشندگی در یک مغازه .روز اول کاریم دوستم که خ
زندگی نامه (6)
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
و اما بدترین و نفرت انگیز ترین اتفاق زندگیم اشنایی با اقا بهنام بود یکی از همکارام توی محل کارم .دوستم که واست اشنایی مون بود بهم گفت که مجرد ولی بد از گذشت مدتی فهمیدم متاهل بوده و من رو فقط برای دوس
زندگی نامه (7)
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
این اتفاق یکم برام سخت راجبش گفتن چون اول با توجه به اینکه همکار بودیم هم صحبت هم شده بودیم ولی کم کم همه چی تغییر کرد .اسمش محمد که سه سال ازم بزرگتر بود و جفتمون پر بودیم از شیطنت های کودکانه ولی وق
واقعا زندگی چیه؟
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
نمیدونم ابتدا رو باید دقیقا از کجا شروع کنم ولی میدونم چی میخوام بگم .زندگیم عین کتابی شده که فقط جلدش قشنگ. برای اکثر ما این اتفاق پیش میاد ولی چرا فقط جلدش باید قشنگ باشه ؟همیشه این سئوال رو از خودم
مرگ تدریجی یک رویا
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
من به زندگیم میگم مرگ تدریجی یک رویا چون هر دفعه که خواستم دنیایم را زیبا بسازم یک نفر امد گند زد به خودم و رویا هایم و زندگیم .من درست مثل شمعی شدم که فقط میسوزد که دیگران از روشنایی وگرمایش استفاده
تقدیم به تو...
-
تاریخ: 1398/8/8 ساعت: 19:52
نوشته امشبم برای کسی که از نظر سن ازم 2 سال کوچکتر ولی از نظر درک و فهم خیلی ازم بزرگتره به حدی که نمیتونم سنی برای درک و فهمش بگم .کسی که وقتی باهاش حرف میزنم یا بهش فکر میکنم احساس قدرت میکنم.نمیدون
باران
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:55
باران اول کاملا مخالف این موضوع بود چون امیر دوست اتنا بود و باران میگفت اشنایی با امیر بمنظور ازدواج مثل خیانت در حق دوستش .اما امیر سر تصمیمش خیلی جدی بود به حدی که بخاطر باران رابطشو با اتنا کاملا قطع کرد. باران هم وقتی این کار امیر رو دید باور کرد که امیر واقعا بهش علاقه داره و این باور بهونه ای...
احمد شاملو : اشک رازیست
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته
سهراب سپهری: صدای پای آب ( قسمت اول)
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
من مسلمانم قبله ام یک گل سخر جانمازمچشمه، مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها میگیرم در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی میخوانم که اذانش را باد،گفته باد بر سر گلدسته سرو من نمازم را بی "تکبیره الاحرام " علف میخوا
سهراب سپهری: صدای پای آب ( قسمت دوم)
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
اهل کاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک "سیلک" نسبم شاید ،به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد پدرم پشت دوبار اومدن چلچله ها، پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی پدرم پشت زمان ها مرده است پدرم وقتی مرد.اسمان ابی بود مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد پدرم وقتی مرد. پاسب
فریدون مشیری: کوچه
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
یادم آمد که شبی با هم از این کوچه گذشتیم، پرگشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من ، همه محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام، بخت، خندان و ، زمان رام. خوشه ماه فرو ریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب. شب و صحرا و گل و سنگ، همه،
احمد شاملو:شبانه 1
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
شبانه شعری چگونه توان نوشت تا هم از قلبم سخن بگوید، هم از بازویم؟ شبانه شعری چنین چگونه توان نوشت؟ من آن خاکستر سردم که در من شعلهء همه عصیان هاست، من آن دریای ارامم که در من فریاد همه توفان هاست، من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست، نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ساعت 3:41 توسط H.A|
سهراب سپهری: صدای پای آب ( قسمت سوم)
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
من کاغذی دیدم ، از جنس بهار. موزه ای دیدم، دور از سبزه. مسجدی دیدم، دور از آب. سر بالین فقهی نومید،کوزه ای دیدم لبریز سوال. قاطری دیدم، بارش "انشا" اشتری دیدم، بارش سبد خالی "پند و امثال" عارفی دیدم،بارش"تننا ها یاهو" من قطاری دیدم،روشنایی می برد. من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت. من قطار
احمد شاملو:شبانه 2
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
یاران من بیائید با دردهایتان و بار دردتان را در زخم قلب من بتکانید من زنده ام به رنج... می سوزدم چراغ تن از درد... یاران من بیائید با دردهایتان و زهر دردتان را در زخم قلب من بچکانید. نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 12:40 توسط H.A|
احمد شاملو : من و تو ...
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
که به دنبال بنگریم. دستی که خطی گستاخ به باطل می کشد. من و تو یکی شوریم. از هر شعله ای برتر. که هیچ گاه شکست را برما چیرگی نیست. چرا که از عشق رویینه تن ایم. و پرستویی که در سرپناه ما آشیان کرده است. با آمد شدنی شتاب ناک خانه را از خدایی گم شده لبریز می کند. نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساع
باران
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 3:30
باران اول کاملا مخالف این موضوع بود چون امیر دوست اتنا بود و باران میگفت اشنایی با امیر بمنظور ازدواج مثل خیانت در حق دوستش .اما امیر سر تصمیمش خیلی جدی بود به حدی که بخاطر باران رابطشو با اتنا کاملا قطع کرد. باران هم وقتی این کار امیر رو دید باور کرد که امیر واقعا بهش علاقه داره و این باور بهونه ای